سكوت درياچه اى مغرور
احمد جلالى فراهانى- راهنمايمان مى گويد و من خيره به ساعت خورشيد، به تركيب نجيب «مرنجاب» مى انديشم؛ مرنجاب، چه اسم با مسمايى. مرنجاب. چيزى در ذهنم ضرب مى گيرد. مرنجاب. شلاق خورشيد بر گُرده ستبر كوير خراشيده مى شود. مرنجاب. قافيه بيدار مى شود. مرنجاب. شعرى در هزارتوى درونم مى چرخد و مى چرخد و به دهان پرتاب مى شود:
مرنج اى آب! مرنجى اى آب! مرنجى!
مرنجى كه اينجا آب، آب نيست، گوهر حيات است. طلا نيست، جان است. جان ِجانان
ِخاك خفته هزار ساله است. مى بيغش صوفى به سلامت نرسيده... . بيابان، تَف
كرده از هُرم گرما و ما به عاقبت خورشيد رسيده ايم. رستاخيز حيات. پايان
جهان. درياچه اى كه درياچه نيست. اقيانوس بى پايانى است از بلور. از نور.
دريا نيست اصلاً. اعجاز است. معجزه ناهماهنگ تمام كهكشان هاست كه اينك زير
پاى من و همراهان من خاموش و لب بسته بر اندام ناموزون عطش، سنگينى مى كند.
لحظه به لحظه تو را خراب مى كند و از نو مى سازد. خراب مى كند و از نو مى
سازد . خراب مى كند و ... كودك من مبهوت و سرگشته ميان سرزمين سفيد رنگ نمك
قدم مى زند و دور مى شود.
ـ فوق العاده است.
يكى از ميان جمع مى گويد و من خيره به اقيانوس بلور بسته پيش رويم به اين
مى انديشم كه «فوق العاده» اينجا واژه اى از كار افتاده است، پرت است، بى
مصرف است. حواسم پيش كودك شتر بانى است كه سر راهمان ما را به خنده اش
آويزان كرد و رفت. در اجبار عبورى آشفته و سرسخت، نمى خنديد انگار، حرف مى
زد شايد، چيزى مى پرسيد گويا. تو را چه به بيكران آسمان من؟ نگاهش كوير را
مى خنديد. آسمان و بيابان را مى خنديد. تشنگى را مى خنديد. بى هيچ زمختى و
زحمتى و گله صبور شترهاى پر حوصله اش يله و رها، خرده خاشاك سر صبح بلعيده
را نشخوار مى كردند. كودك بازيگوش من هنوز و همچنان مبهوت و سرگشته ميان
اقيانوس سفيد زير پايش، سرگردان است.
آران و بيدگل
از «آران» آمديم. سر صبحى و پيش از طلوع. گيج و منگ، خواب و بيدارى. آمدنى
ديدنى هاى آران را يكى يكى به شوق كوير نوردى گَز كرديم. محله هاى قديمى
دهنو، درب مسجد قاضى، بازار، سركوچه آب پخش، سركوچه يخچال و جاهاى ديگر كه
نمى شناختيم. نديده بوديم. سر راهمان «بيدگل» هم بود. بيدگل و فخارخانه اش،
بيدگل و سلمقان اش، درب ريگ اش، باغ علوى اش. بيدگل هنوز بوى نم به خاك
نشسته سر صبح كوچه هاى خاك خورده و كهنه مانده را مى داد. تا برسيم به تپه
هاى ماسه بادى اطراف شهر كه حالا پر است از بوته هاى گز ِ اداره جنگلبانى،
خورشيد آسمان را پر كرده بود. راهنمايمان خواب آلوده و خميده برايمان از
آران گفت و بيدگل. گفت كه آران روزگارى شهرى ساحلى و بندرى بوده است بر
كنار درياى مركزى. گفت كه روزگارى در اين شهر بيشتر از ۲۰۰ هزار نفر زندگى
مى كردند تا اين كه دريا خشكيد و زندگى در اين شهر از هم پاشيد و دوباره
آرانى از نو بر ويرانه هاى آن شهر خشكيده و از هم پاشيده بنا شد كه اين شهر
بازمانده همان شهر است. گفت كه بعضى از باستان شناسان را عقيده بر اين است
كه چنانكه در دشت هاى اطراف آران حفارى شود چهره حقيقى و قدمت واقعى آن
شايد از سلك كاشان هم كهنه تر باشد.
او مى گفت و ما به ترك خوردگى زمين نزديك و نزديك تر مى شديم و در اجبار
عبورى خودخواسته، تن به تماشاى تشنگى مغرور سرزمينى خاموش و مرموز، سپرده
بوديم. چهره گره خورده و خسته «آران» حكايت از عمرى طولانى و تحمل رنجى
عظيم مى داد. رنجى باشكوه. عظمت باشكوه تشنه بودن و دم برنياوردن. سر خم
نكردن. تشنه بودن و مغرور ماندن. گاه به گاه گله ساكت و صبور شترهاى پر
حوصله از برابرمان عبور مى كردند و ما خيره به گام هاى كشيده و طولانى شان
گوش به صداى خواب خورده راهنمايمان مى سپرديم:
بعضى ها معتقدند «آريارمنه» دو فرزند داشت. يكى به نام «آر» به معنى گرم و
ديگرى به نام «اير» به معنى سرد كه آران به دست « آر» بنا گرديد و نام خود
را بر آن نهاد و «ان» پسوند نسبت است.
داستان بيدگلش اما شنيدنى تر بود، راهنمايمان مى گفت:
- معروف است كه بيدگل از جمله ۴۰ حصاران بوده است و بنياد و آبادانى آن را «
بى بى گل » از دختران «اوكتاى قاآن بن چنگيز » نهاده و طرح ريزى آن را
مهندسان كارآگاه گذارده اند. اما مستندات تاريخى صحت اين نظريه را رد كرده و
بر آن خط بطلان مى كشند. بعضى از محققان معتقدند بيدگل در اصل «بى گل»
بوده است. زيرا كلمه بيدگل در زبان محلى «وه گل» كه مخفف «ويگل» است به
معنى مكان بى گل. آنان شعر سليمان صباحى بيدگل را شاهدى بر مدعاى خويش مى
آورند.
بعد هم گفت كه كتاب زبان كوير حسين عليجانزاده را بخوانيم كه تحقيقى است درباره آران و بيدگل.
مرنجاب
اينجا مرنجاب است. خاستگاه دريغ و دريغا و دريغ من. مثلثى ميان من و آفتاب و
درياچه. مربعى ميان من و آفتاب و كوير و تشنگى. دايره اى ميان جغرافياى
زخم خورده بى باران. عقرب آفتاب بود كه رسيديم. گيج و منگ خوابى نصفه نيمه.
مست و نيمه هوشيار. مست از بوى گلاب قمصر، كه در سرمان پيچيده بود. مست از
بوى خشتِ خاك خورده كاشان. مست از جريان ستاره ها برفراز كوچه پس كوچه هاى
آران و بيدگل. مست از خنكاى يك شب بيابانى. شبى كه شب نيست. ستاره باران
است. شبى كه شب نيست. نفس كوچك فراموشى است. دل سپردن به خاموشى است.
راهنمايمان از مرنجاب مى گويد:
- «مرنجاب كويرى است كه از شمال به درياچه نمك آران و بيدگل مى رسد و از
غرب به كوير مسيله و درياچه هاى نمك حوض سلطان و حوض مره. شرقش به كوير
بندر ريگ منتهى مى شود و پارك ملى كوير و جنوبش مى رسد به آران وبيدگل،
راهى كه ما از آن آمديم.»
ساعت آفتاب بود كه رسيديم. در نيزه باران خورشيد. اينجا تمام عددها ظهر
است. تمام دقيقه ها. ثانيه ها. ساعت ها. از آسمان، عطش بر خاك مى چكد
اينجا. مرنجاب كجاست؟ جايى ميان گستره جنوبى ساحل درياچه نمك. پيش رويمان
كرانه اى است سفيد، از تشنگى زمين. درياچه نمك. درياچه اى كه درياچه نيست.
اقيانوس بى پايانى است از بلور. از نور. دريا نيست اصلاً. اعجاز است. معجزه
اى ناهماهنگ با تمام كهكشان ها. درياچه، خواب تمام درياهاى جهان را
فروبلعيده. زير آسمانى بى دريچه و ابر، درياچه انگار خواب صدف مى بيند.
خواب ماهى. خواب ستاره هاى دريايى و موج هاى خروشانى كه به ساحل صخره اى اش
كوبيده مى شود. درياچه در خواب غوطه ور است و دائماً از خود مى پرسد: «
چشمه اى آيا در من خواهد جوشيد؟ بارانى آيا بر من خواهد چكيد؟» درياچه اما
درياچه نيست. رؤياى سفيدپوش تشنه اى است كه بر عطش ترك خورده كوير پراكنده
مى شود.
صداى راهنما، سوار بر زوزه باد در گوشمان مى پيچد:
- كوير مرنجاب از زيباترين نقاط كويرى ايران است كه تپه هاى شنى بلند و
جنگلهاى تاقش سخت ديدنى است. جزيره سرگردان و درياچه نمك از جاذبه هاى كم
نظيرى است كه تنها در ايران و در اين مناطق يافت مى شوند. اينجا روزگارى
محل عبور كاروان هاى شتر بوده است و چاه دستكن در اين منطقه قرار داشته.
كاروانسراى مرنجاب و قنات پرآبش كه اينك به لطف كار كارشناسى كارشناسان
سازمان ميراث فرهنگى احيا شده است گواه اين مدعاست كه مرنجاب روزگارى تقاطع
گذر كاروان هاى تجارى و سياحتى بسيارى بوده است.
او مى گويد و من خيره به كوير مى نويسم. پيش رويمان درياچه نمك است و پشت
سرمان تپه هاى ماسه بادى. تپه هايى طلايى رنگ و فريبنده. تپه هايى كه به
رؤياى درخت در خود خزيده اند. تپه هايى كه هوس فرو رفتن در ماسه هاى طلايى
شان در سرمان بيداد مى كند. كفش ها بى اختيار كنده مى شوند . پاها بى
اختيار برهنه. جوانترها زودتر از بقيه به تند ريز تپه مى زنند. وقت وقت
رفتن است. تپه ها تو را به خود مى خوانند. تپه هاى ماسه بادى خوش خرام، كه
آبروى كويرند.
- اينجا را نگاه كنيد!
كسى از ما مى گويد. او مى گويد و سرها به طرفى مى چرخد. چند چتر برافراشته و
رنگارنگ. سايه بان هايى مصنوعى. سايه هايى كه دهان كجى به سلطه آفتاب است.
زير سايه ها چند نفر گردشگر خارجى كوكا مى نوشند. كوكا مى نوشند و به ما
مى خندند. از سر خوش آمد گويى؟ شايد. شايد هم خنده اى كه نشانه پيروزى است.
نشانه رو دست زدن. كه ما زودتر از شما رسيده ايم. ما كه اينجا خاكمان نيست
و قدرش را بيشتر از شما مى دانيم.
- قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى!
يكى از ما مى گويد. انگار كه فكرت را خوانده باشد و مجادله اى بى پايان
ميان گروه كوچك مان سر مى گيرد. يكى مى گويد:« آنها بهتر از ما مى دانند كه
چه داريم و چه نداريم.» ديگرى به پاسخ بر مى آيد كه : «قدر دانستن نيست
اين. اين اكوتوريسم است. اكوتوريسم يعنى همين. يعنى به رخ كشيدن طبيعتى بكر
به ديگران. يعنى پول درآوردن از راه طبيعت براى مملكت.» بحث چندگانه مى
شود. نقد جاى سؤال را مى گيرد و انتقاد جاى داورى مى نشيند: «چرا نبايد
بسترهاى لازم براى بهره بردن بيش از پيش از اين طبيعت بكر فراهم شود؟ چرا
نبايد همانند كشورهاى آفريقايى از بيابان و صحرايمان پولى به جيب بزنيم؟»
يكى مى گويد: «اروپايى هاى آفتاب نديده حاضرند صدها هزار پوند خرج اين
آفتاب و ماسه ها كنند. » كسى بى نظير بودن درياچه را به رخ مى كشد و من
فارغ از اين حرف هاى تكرارى و هميشگى به بيابانگردهاى فرنگى مى نگرم كه
كِرِم زده بر پوست، خود را برنزه مى كنند و مى شنوم صداى چند نفر همراه
محلى شان را كه از ديده شدن يك جفت پلنگ در اين نواحى با يكديگر سخن مى
گويند.
درياچه نمك
حالا بر بيكران بلور درياچه ايستاده ايم. در جدال نابرابر زمين و آسمان.
ميعانى حيرت آور و سرسخت در اطرافمان جريان دارد. ما اينجا بيرون از زمان
ايستاده ايم. بيرون از زمانه. هيچ كس با هيچ كس سخن نمى گويد. كه خاموشى با
هزار زبان در سخن است. سكوت مان از بهت نيست. از حيرت نيست، از اضطراب
نيست، از سر ناچارى است. نور زرد رنگ و بى ترحم خورشيد، سوار بر گُردهِ
بادى شور و آزار دهنده به صورتمان تازيانه مى زند. بى ترحم و مداوم و
چشمانمان را طاقت ديدن نيست، كه نور تيماج زرد رنگ ميرغضبى است سنگدل. كه
نور زبانه آتش است بر مردمك هاى شهر نشين ِ بيابان نديده. هيچ كس چيزى نمى
گويد. زير پايم سوسكى ناكام در عبور از اين مسلخ را مى بينم كه در پنجه
بلورين مرگ متعجب و سردر گم مرده است. زير پايم سكوت ِساكت رؤياى چند هزار
ساله درياچه اى مغموم جريان دارد. درياچه اى مغموم كه در حرارت سكوتى تلخ،
خواب سرخى سيبى را مى بيند. سكوت درياچه فرياد عطشى است كه فروتنانه بر خاك
مى گسترد.ميعان عطشى فروتنانه كه در تلاطم عصيان خورشيد، بلور مى شود. دل
نمك مى شود. باد را اينجا تصور كن كه بر منحنى تازيانه خورشيد به نيشخط رنج
بيگانه با اميد، بر سينه درياچه فرو مى لغزد. نه! اين همه بيهوده است. مرا
ياراى وصف اين درياچه نيست. حتى اگر تمامى الفاظ جهان را در اختيار داشته
باشم. راهنمايمان مى گويد:
- درياچه نمك درياچه نيست. معدن است. معدنى سرشار از منيزيم. هشتمين عنصر
فراوان در سطح خارجى زمين. سود سرشار اين ماده در جيب چه كسى ريخته مى شود؟
هيچ كس. از هر ۱۰۰ كيلوگرم نمك اين درياچه ۱۳ تا ۱۴ كيلوگرم منيزيم خالص
مى توان استحصال كرد. تاكنون۳۲ميليون تن منيزيا، ۲۰۰ميليون تن كلر سديم و
۴/۵ميليون تن كلريد پتاسيم از اين درياچه گرانبها كشف شده است. درياچه
منبع لبريزى از هيپو كلريت كلسيم نيز هست. قيمت هر گرم از اين ماده كه در
توليد پودرهاى لباسشويى و صنايع نساجى و رنگرزى و تأسيسات آبرسانى كاربرد
فراوان دارد در بازارهاى جهانى ۲ دلار است. مصرف هيپو كلريت كلسيم در ايران
نيز سالانه بالغ بر ۷۵ ميليون گرم است كه تنها مقادير كمى از آن در داخل
كشور توليد مى گردد و الباقى را بايد از خارج وارد كرد. علاوه بر اين، از
شورابه هاى درياچه نمك مى توان در توليد ۱۰تا ۱۲نوع كانى در صنايع گوناگون
نظير كودهاى شيميايى، كاغذ، عايق كارى لوله، ضد يخ، مواد آرايشى، شيشه و
سراميك، شوينده ها و لاستيك سازى و پزشكى نيزاستفاده نمود. ارزش تخمينى اين
معدن سفيد و شور خفته در دامن كوير، بالغ بر۲۰ ميليارد دلار تخمين زده مى
شود و اين به جز صدها ميليون دلارى است كه مى توان همه ساله از قبل
اكوتوريسم منطقه بدست آورد.
با اين همه من مبهوت از بهت ساكت درياچه اى مغموم كه بر گستره اى به پهناى ۲
هزار و ۳۰۰ كيلومتر در ميانه كوير مركزى ايران خفته است، قدم مى زنم.
درياچه اى كه از نگاه آسمان، مثلثى است از دريغ و دريغا و دريغ من. مثلثى
است از آه و آهك و نمك.
وقت رفتن است. دل كندن. بريدن. خودم را مى بينم كه از آن همه سفيد، آن همه
بلور، آن همه عظمت و شكوه دور و دور تر مى شوم. دورتر و دورتر و دورتر. با
خودم مى گويم: درياچه را نگاه كن! «چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاك مى
شكند.» نگاه كن! چه بزرگوارانه بر شعله خورشيد مى گسترد. نگاه كن!...
از درياچه نمك دور و دورتر مى شويم و در آستانه غروب، طبيعت بى آن كه از ما يارى طلب كند، خدا را به تعظيم مى نشيند.
مي توان رشته اين چنگ گسست